تبلیغات
taravat

روزگاریست...........

شنبه 31 مرداد 1388 03:10 ب.ظ

نویسنده : شادی..........
ارسال شده در: شعرهای عاشقانه ،

روزگاریست همه عرض بدن می خواهند

همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند

 دیو هستند و مثل پری می پوشند

 گرگهایی كه لباس پری می پوشند

  آنچه دیدند به نظر می سنجند

  عشق ها را با دور كمر می سنجند

  خوب طبیعی است

   كه یك روز به پایان برسد

  عشق هایی كه سر پیچ خیابان برسد

..............................




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

از من نپرس چقدر دوستت دارم

پنجشنبه 29 مرداد 1388 09:47 ب.ظ

نویسنده : حسین..............
ارسال شده در: شعرهای عاشقانه ،

اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست

به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم

مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد

مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم

بگو معنی تمرین چیست؟

بریدن از چه چیز را تمرین کنم؟

بریدن از خودم را؟

مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی...

از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم 

همه می دانند که دروری تو روحم را می آزارد

تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند

نگاهت را از چشمم برندار مرا از من نگیر...

هوای سرد اینجا رو دوست ندارم

مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهام




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

پرنده.................

چهارشنبه 28 مرداد 1388 02:25 ب.ظ

نویسنده : شادی..........

مثل پرنده ای چنان گرم می زنی

               در مشت كه قلبی در سینه

                               آی زندگی!!!!!!!!!!!

                                       می ترسم چشم بگذارم

                                            پریده باشی................




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

.................

چهارشنبه 28 مرداد 1388 02:17 ب.ظ

نویسنده : شادی..........
ارسال شده در: شعرهای عاشقانه ،

وقتی تنها ترینی  

                   سبز ترین برگ خوشختی تو را تضمین میكند

   حتی 

                   حتی

   حتی اگر تو پاییز را دوست داشته باشی




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

زندگی ....................

چهارشنبه 28 مرداد 1388 01:46 ب.ظ

نویسنده : شادی..........
ارسال شده در: شعرهای عاشقانه ،

 

421017.JPG

زندگی یعنی یك سار پرید

                  از چه دلتنگ شدی 

دلخوشی ها كم نیست

                   مثلا این خورشید

                                    كودك پس فردا

        كفتر آن هفته

                     یك نفر دیشب مرد

                               و هنوز نان گندم خوب است

   و هنوز آب میریزد پایین

                             اسبها می نوشند

       قطره ها در جریان

                  برف بر دوش سكوت

                        و زمان روی ستون فقرات گل یاس!




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

..................

چهارشنبه 28 مرداد 1388 09:43 ق.ظ

نویسنده : شادی..........

گفتمش دل میخری ؟

پرسید چند؟

گفتمش دل مال تو تنها بخند

خنده كرد و دل ز دستانم ربود

تا به خود باز آمدم او رفته بود

دل ز دستش روی خاك افتاده بود

جای پایش روی دل جا مانده بود

..............................




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

دلم برات تنگ شده

چهارشنبه 28 مرداد 1388 06:03 ق.ظ

نویسنده : حسین..............
ارسال شده در: شعرهای عاشقانه ،

تمتصاویر زیبا سازی ، عكس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.comتم


دلم برات تنگ شده...اما میتونم این دوری رو تحمل کنم به دوری فکر نمیکنم...میدونی چرا آخه جای نگاهت هنوز روی نگاهم مونده... هنوز عطر دستات رو میتونم از دستهام استشمام کنم...رد احساست روی دلم جا مونده...چشمهای بیقرارت هنوز دارن باهام حرف میزنن...حالا چطور بگم تنهام...چطور بگم تو نیستی؟چطوربگم بامن نیستی؟خودت میدونی که همیشه با منی و توی لحظه لحظه های من جاری هستی...آخه تو توی قلب منی... برای همینه که همیشه با منی...برای همینه که یک لحظه ازم دور نیستی...برای همینه که میتونم دوریت رو تحمل کنم...هر وقت دلم برات تنگ میشه... هروقت که دیگه حس میکنم طاقت ندارم... دستهام رو میزارم رو صورتم و یک نفس عمیق میکشم... دستهام رو که بو میکنم مست میشم...مست ازعطرت ...ازصدای مهربونت...اونوقت تو رو نزدیکتر از همیشه حس میکنم...حالا من این تنهایی رو دوست دارم... و به این تنهایی دل بستم... حالامیدونم این تنهایی خالی نیست...پر از یاد عشقه...پر از اشکهای گرم عاشقونه...

تم


فقط کسی معنای دلتنگی را درک می کند که طعم وابستگی را چشیده باشد پس هیچ گاه به کسی وابسته نشو که سرانجام آن دلتنگی است



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

عاشق

چهارشنبه 28 مرداد 1388 05:58 ق.ظ

نویسنده : حسین..............
ارسال شده در: شعرهای عاشقانه ،

شبی پر کن از بوسه ها ساغرم...

به نرمی بیا همچو جان در برم...

تنم را بسوزان در آغوش خوش...

 که فردا نیابند خاکسترم...!

 

سیه چشمی به کار عشق استاد،

به من درس محبت یاد می داد...

مرا از یاد برد آخر ولی من٬

به جز او عالمی را بردم از یاد...

  

چو ماه از کام ظلمت ها دمیدی...

جهانی عشق در من آفریدی...

دریغا، با غروب نابهنگام...

مرا در دام ظلمت ها کشیدی...

 

مرا عمری به دنبالت کشاندی...

سرنجامم به خاکستر نشاندی...

ربودی دفتر دل را و افسوس...

 که سطری هم از این دفتر نخواندی...!!!

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 28 مرداد 1388 06:10 ق.ظ

بی تو اما...

دوشنبه 26 مرداد 1388 09:51 ب.ظ

نویسنده : شادی..........
ارسال شده در: شعرهای عاشقانه ،

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه كه بودم

در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید، عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم

پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریختی در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخت در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا، گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر كن

لحظه ای چند بر این آب نظر كن

آب آینه ی عشق گران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باشی فردا كه دلت باد گران است

تا فراموش كنی چیزی، از این شهر سفر كن

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم

روز اول دل من به تمنای تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشست

تو به من سنگ زدی نه رمیدم نه گسستم

با تو گفتم كه تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم نتوانم

اشكی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت

اشك در چشم تو لرزید

ماه در چشم تو خندید ماه بر عشق تو خندید

پای در دامن اندوه كشیدم

نگسستم نه رمیدم

رفت در شب آن شب و شب های دگرم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه كسی دیگر از آن كوچه گذر هم

                 

                                                 بی تو اما ...

           بی تو اما من به چه حالی از آن كوچه گذشتم.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

عاشق

دوشنبه 26 مرداد 1388 09:46 ب.ظ

نویسنده : حسین..............
ارسال شده در: شعرهای عاشقانه ،

در زدم او گفت جانم کیستی؟

گفتمش تو عاشق من نیستی؟

گفت نه، اما ببینم تا به کی٬

پشت این در منتظر می ایستی؟




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

من یک عاشقم...

دوشنبه 26 مرداد 1388 09:39 ب.ظ

نویسنده : حسین..............
ارسال شده در: شعرهای عاشقانه ،

 

خیلی زیبا بود...

زیبایی اش در همان لحظه اول تمام وجودم را تسخیر کرد...

آنقدر زیبا بود که دلم نمی خواست حتی لحظه ای چشم از چشم هایش بردارم...

چشم هایش آیینه زندگی بود...

سرشار از صداقت و یکرنگی...

احساس می کردم که او لیاقت به دست آوردن همه چیز را دارد...

احساس می کردم تمام دنیا و کائنات فقط به خاطر او در حال

گردش و تکاپو هستند....

روح بزرگ و خدایی اش آنقدر زیبا و خواستنی بود که نه تنها من،

بلکه همه اطرافیان را به سوی خویش جذب می کرد...

فقط کافی بود لبخند بزند...

اگر به خودش ایمان پیدا می کرد،

می توانست حتی کوه ها را هم جابجا کند...

در مقابل ایمان و اراده او هر کاری شدنی بود...

همه جنبه های او برایم دوست داشتنی بود...

آنقدر در کنار او بودن برایم لذت بخش بود که تمام غم و غصه هایم را

فراموش می کردم...

در مقابل روح ملکوتی او حتی غم ها و غصه های بزرگ هم می توانست

 مثل یک امتحان کوچک و ساده زندگی باشد...

اصلا ارزش او بیش از این بود که لحظه هایش را با ناراحتی های عادی

روزمره ام غم انگیز کنم...

آغوش گرم و مهربان او می توانست پناه همه اطرافیان باشد...

روح یگانه و خلاق و بی انتهای او در قالب جسمی دوست داشتنی

در این دنیا نمایان شده بود...

به نظر من او ارزشمندترین کسی است که هر روز در آیینه نصب شده

به دیوار اتاقم می بینم...

آخر من عاشق کسی هستم که هر موقع در آیینه نگاه می کنم

با چشم هایش به من سلام می کند...

دوستت دارم ای فرشته زمینی... دوستت دارم...

اگر عاشق نیستی،

پس که هستی؟!

لااقل عاشق خودت باش...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

فراموشت نمیکنم

دوشنبه 26 مرداد 1388 09:27 ب.ظ

نویسنده : حسین..............
ارسال شده در: شعرهای عاشقانه ،

هرگز تو را فراموش نخواهم کرد حتی اگر مرا از یاد ببری

و هرگز از تو رنجور نخواهم شد چرا که تو را دوست دارم

دیوانه وار عاشقت شدم چرا که مهربانی را در وجودت دیدم

با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم

نه تو از عشق من دست می کشی و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود

سوگند که وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است و اگر با مژگانت اشاره ای کنی

فرسنگ ها راه خواهم پیمود چرا که شب عشق بسیار طولانی است

 و قلبم در آرزوی تو می سوزد

آنگاه که از برابر دیدگانم دور شوی خورشید وجودت پنهان می گردد

و ابرهای غم و اندوه مرا دربر می گیرند و به دنیای غریبی می برند

همیشه در قلبم حضور داری و عشقت زندگی ام را گلباران کرده است

تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز دنبالت طی کرده ام

محبوبم... همیشه به انتظار بازگشتنت خواهم ماند...

همیشه ی همیشه...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

عشق

دوشنبه 19 مرداد 1388 07:52 ق.ظ

نویسنده : حسین..............
ارسال شده در: شعرهای عاشقانه ،

 

پنج وارونه چه معنا دارد؟!

خواهر کوچکم از من پرسید

من به او خندیدم

کمی آزرده و حیرت زده گفت

روی دیوار و درختان دیدم

باز هم خندیدم

گفت دیروز خودم دیدم پسر همسایه

پنج وارونه به مینو میداد

آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسید

بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم

بعدها وقتی غم

سقف کوتاه دلت را خم کرد

بی گمان می فهمی

- پنج وارونه چه معنا دارد...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

عشق یعنی...

دوشنبه 19 مرداد 1388 07:50 ق.ظ

نویسنده : حسین..............
ارسال شده در: شعرهای عاشقانه ،

 

عشق یعنی...

زوج جوانی سوار بر موتور عاشقانه در دل شب می‌راندند.

آنها یكدیگر را خیلی دوست داشتند.

زن جوان: آروم‌تر برو.

مرد جوان: نه. این‌طوری بهتره.

زن جوان: خواهش می‌كنم آروم‌تر برو.

مرد جوان: باشه، ولی به شرطی كه بگی دوستم داری.

زن جوان: دوستت دارم؛ حالا آروم برو.

مرد جوان: این كلاه كاسكت رو از سرم بردار و بذار رو سرت.

آخه نمی‌تونم خوب برونم، اذیتم می‌كنه...

فردای آن روز حادثه‌ای در روزنامه‌ها ثبت شد:

برخورد موتورسیكلت با ساختمان حادثه آفرید.

در این سانحه كه به دلیل بریدن ترمز موتورسیكلت رخ داد،

یكی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت.

مرد جوان از بریده شدن ترمز آگاهی یافته بود.

پس بدون این كه زن جوان را مطلع كند،

با ترفندی كلاه كاسكت را بر سر او گذاشت!

و خواست تا آخرین بار، «دوستت دارم» را از زبان او بشنود

و خودش رفت تا او زنده بماند...

!!!!!!!!!!!!!




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

توبمان با من

دوشنبه 19 مرداد 1388 07:48 ق.ظ

نویسنده : حسین..............
ارسال شده در: شعرهای عاشقانه ،

همه می پرسند:

چیست در زمزمه مبهم آب؟

چیست در همهمه دلکش برگ؟

چیست در بازی آن ابر سپید،

روی این آبی آرام بلند٬

که ترا می برد این گونه به ژرفای خیال؟

چیست در خلوت خاموش کبوتر ها؟

چیست درکوشش بی حاصل موج؟

چیست درخنده جام؟

که تو چندین ساعت

مات و مبهوت بدان می نگری؟

نه به باد،

نه به آب ،

نه به برگ،

نه به این آبی آرام بلند،

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام،

نه به این خلوت خاموش کبوترها،

من به این جمله نمی اندیشم!

من مناجات درختان را هنگام سحر،

رقص عطر گل یخ را با باد،

نفس پاک شقایق را در سینه کوه،

صحبت چلچله راباصبح،

نبض پاینده هستی را در گندم زار،

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،

همه را میشنوم، میبینم!

من به این جمله نمی اندیشم!

به تو می اندیشم!

ای سرا پا همه خوبی، تک و تنها به تو می اندیشم!

همه وقت،همه جا،

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم!

تو بدان این را تنها تو بدان،

تو بیا! تو بمان با من تنها تو بمان.

جای مهتاب به تاریکی مهتاب تو بتاب!

من فدای تو به جای همه گلها تو بخند!

اینک این من که به پای تو درافتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز٬

تو بگیر!

تو ببند!

تو بخواه!

پاسخ چلچله ها را تو بگو.

قصه ابر هوا را تو بخوان!

تو بمان با من تنها تو بمان!

در دل ساغر هستی تو بجوش!

من٬ همین یک نفس از جرعه جانم باقیست!

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش!...............................

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 19 مرداد 1388 07:57 ق.ظ



تعداد کل صفحات : 6 ... 2 3 4 5 6



دریافت كد پرواز پروانه