جملاتی دیگر ...
چهارشنبه 29 مهر 1388 05:26 ب.ظ
ارسال شده در: داستانهای عاشقانه ،
نامه ی چارلی چاپلین به دخترش : تا وقتی قلب عریان کسی را ندیدی بدن عریان خودت را نشان نده هیچ وقت چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان مکن قلبت را خالی نگاه دار اگر هم روزی خواستی کسی را در قلبت جای دهی سعی کن که فقط یک نفر باشد و به او بگو که تو را بیشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم زیرا که به خدا اعتقاد دارم و به تو نیاز
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
......................!
چهارشنبه 29 مهر 1388 05:25 ب.ظ
ارسال شده در: داستانهای عاشقانه ،
خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی. وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی . وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند . وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد . وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود . وقتی تمام درها به رویت بسته است... آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که: « ای خدای بزرگ دوستت دارم!» و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند. ----------------------------------------------
شاگردی از استادش پرسید: عشق چست؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم . استاد گفت: عشق یعنی همین! شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟ استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم. همین!!
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
به یاد او که بودن را ممکن ساخت ...
چهارشنبه 29 مهر 1388 05:16 ب.ظ
ارسال شده در: شعرهای عاشقانه ،

لحظه نبودن نیستن ها ، اگر منت می نهی بر كلام من ، با حترام سلامت می گویم
و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هدیه می دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد.
دیرروز یادگاری هایت همدم من شدند و به حرفهای نگفته من گوش دادند.
و برایم دلسوزی كردند. البته به روش خودشان كه همان سكوت تكراری بود و
یادآوری خاطرات با تو بودن.
دست نوشته ات را می بوسیدم و گریه می كردم. زیبا ، به بزرگی مهربانی ات ببخش
كه اشكهایم دست خطت را بوسیدند. باز هم ستاره به ستاره جستجویت كردم.
ولی نیافتمت.
از كهكشان دلسپردگی من خسته شدی كه تاب ماندن نیاوردی و بی خبر رفتی ؟
مهتاب كهكشان نیافتنی من ، آنقدر بی تاب دیدنت شده ام كه دلتنگی ام را به قاصدك سپردم
و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوی تو فرستادم.
روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را ندیدند. قاصدك هم برنگشت.
شاید او هم شیفته نگاه مهربانت شد. باشد،
اشكالی ندارد. تو عزیزی ، اگه یه قاصدك هم از من قبول كنی ، خودش دنیایی است.
كاش یاسهایی كه برایت پرپر شدند و به سویت آمدند، دوست داشتنم را برایت آواز
كنند.كاش باران بعد از ظهرهایت، تو را به یاد اشكهای من بیندازد.
نازنین ، هر پرنده سفر كرده ای از تو می خواند و هر غنچه ای كه می شكفد،
نام تو را بر زبان می آورد. نیم نگاهی به روزهای تنهایی ام كن و
لحظه های زرد و بی صدای مرا تو آبی و ترانه باران كن.
بگذار باز هم قاصدك ترانه های من در هوای دلتنگی تو پرواز كند.
همین حوالی بی قراری ها باز هم گلهای بی تابی شكفته.
زیبا ، امشب ، شام غریبان عاشقانه من و تو است. به
یادت مثل شمع می سوزم و ذره ذره وجودم آب می شود.
تو هم به یاد بی تابی هایم شمعی روشن كن و بگذار مثل من بسوزد.
مهربانی باران ، یادم كن در هر شبی كه بی ستاره شد
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
..............
چهارشنبه 29 مهر 1388 12:11 ب.ظ
| نگاه مرا باور كن احساس مرا باور كن قلب مرا باور كن حرف مرا باور كن آری ... اضطراب در نگاه من از شور عشق توست لرزش دستانم از انتظار دیدار توست احساس گرمم از حرارت نگاه توست تپش قلبم از به یاد آوردن خاطرات توست ... و حرف من این است : " آری... هنوز هم دوستت دارم... "
دختر از پسر پرسید من خوشگلم؟ گفت نه گفت دوستم داری؟گفت نوچ؟گفت اگه بمیرم برام گریه میکنی؟ گفت اصلا؟دختره چشماش پر از اشک شد. هیچی نگفت:پسره بغلش کرد گفت:تو خوشگل نیستی زیبا ترین هستی.تورودوست ندارم چون عاشقتم. اگه تو بمیری برات گریه نمیکنم چون من هم میمرم
|
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
...........
چهارشنبه 29 مهر 1388 12:03 ب.ظ
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 29 مهر 1388 04:48 ب.ظ
عاشقانه
یکشنبه 26 مهر 1388 04:57 ب.ظ

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
داستان انیشتین و چارلی
شنبه 25 مهر 1388 01:27 ب.ظ
روزی انیشتین به چارلی هنرمند بزرگ گفت :«می دانی آنچه باعث
شهرت تو شده چیست؟
این است که همه کس حرف تو را می فهمد!»
چارلی هم خنده ای کرد و گفت:« تو هم می دانی آنچه باعث شهرت تو
شده چیست؟
این است که هیچکس حرف تو را نمی فهمد!»
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
دوستت دارم
شنبه 11 مهر 1388 06:53 ب.ظ
ارسال شده در: شعرهای عاشقانه ،

دفتر عشـــق كه بسته شـد
دیـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پایه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونیكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوری تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
برای فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا باید فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتی میگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازی عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نمیكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاریكـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیم
دوسـت ندارم چشمای مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب میشه تصمیم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تیر خـــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقـــت بود
بشنواین التماسرو
...............
.........
....
.دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 11 مهر 1388 06:56 ب.ظ
دوست داشتن مثل پروانه است
شنبه 11 مهر 1388 06:42 ب.ظ
ارسال شده در: شعرهای عاشقانه ،
یه پروانه را با دستات می گیری.
بدش می خوای ببینی زنده هست؟
انگشتاتو باز کنی ....
فرار میکنه.
محکم بگیری....می میره.
دوست داشتن هم یه چیزی مثل پروانه هست
دوستت دارم به چشمانی كه رنگش رنگ شبهاست
به آن نازی كه در چشم تو پیداست
به لبخندی كه چون لبخند گلهاست
به رخسارت كه چون مهتاب زیباست
به گلهای بهار و عشق و هستی
به قرآنی كه او را می پرستی
قسم ای نازنین تا زنده هستم
تو را من دوست دارم....میپرستم
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 11 مهر 1388 06:57 ب.ظ
قلب من
جمعه 10 مهر 1388 03:37 ب.ظ
ارسال شده در: شعرهای عاشقانه ،
قلب من بیدار شو
که وصال یار نزدیک است.
به سوی او بشتاب.
افسوس که قرن ها در خواب بوده ای
قلب من بیدار شو
یار سراغت را گرفته است.
**************
چون آهویی که مشک به نافه دارد
و از جنگلی به جنگلی سرگردان است،
تو که خدا را در قلب خویش داری،
چرا در وادی خواسته ها و رنج ها سرگردانی؟
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
.........
جمعه 10 مهر 1388 03:23 ب.ظ
ارسال شده در: شعرهای عاشقانه ،
زیبا ترین حکمت دوستی
به یاد هم بودن است
نه در کنار هم بودن

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
هر چه دل تنگ میشی
یکشنبه 5 مهر 1388 06:34 ق.ظ
ارسال شده در: شعرهای عاشقانه ،
هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
ماهی دلتنگ
یکشنبه 5 مهر 1388 06:28 ق.ظ
ارسال شده در: شعرهای عاشقانه ،
همزبون خوب من یه ماهی قشنگ بود
ولی امروز میدونم دلش همیشه تنگ بود
ماهی تنگ بلور سنگ صبور من بود
زندون تنگ ماهی تنگ بلور من بود
چشماش یه حرفی میزد انگار یه چیزی كم داشت اون پولكای روشن رنگ غبار غم داشت
وای كه نمیدونستم تاب قفس نداره
یه روز رفتم سراغش دیدم نفس نداره
براش گریه میكردم ولی چشماش نمیدید
انگار تو اون لحظه ها خواب دریا رو میدید
انگار میگفت كه ماهی توی دریا قشنگه
ماهی تنگ بلور یه ماهی دل تنگه

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -



