عاشق

دوشنبه 26 مرداد 1388 09:46 ب.ظ

نویسنده : حسین..............
ارسال شده در: شعرهای عاشقانه ،

در زدم او گفت جانم کیستی؟

گفتمش تو عاشق من نیستی؟

گفت نه، اما ببینم تا به کی٬

پشت این در منتظر می ایستی؟




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

من یک عاشقم...

دوشنبه 26 مرداد 1388 09:39 ب.ظ

نویسنده : حسین..............
ارسال شده در: شعرهای عاشقانه ،

 

خیلی زیبا بود...

زیبایی اش در همان لحظه اول تمام وجودم را تسخیر کرد...

آنقدر زیبا بود که دلم نمی خواست حتی لحظه ای چشم از چشم هایش بردارم...

چشم هایش آیینه زندگی بود...

سرشار از صداقت و یکرنگی...

احساس می کردم که او لیاقت به دست آوردن همه چیز را دارد...

احساس می کردم تمام دنیا و کائنات فقط به خاطر او در حال

گردش و تکاپو هستند....

روح بزرگ و خدایی اش آنقدر زیبا و خواستنی بود که نه تنها من،

بلکه همه اطرافیان را به سوی خویش جذب می کرد...

فقط کافی بود لبخند بزند...

اگر به خودش ایمان پیدا می کرد،

می توانست حتی کوه ها را هم جابجا کند...

در مقابل ایمان و اراده او هر کاری شدنی بود...

همه جنبه های او برایم دوست داشتنی بود...

آنقدر در کنار او بودن برایم لذت بخش بود که تمام غم و غصه هایم را

فراموش می کردم...

در مقابل روح ملکوتی او حتی غم ها و غصه های بزرگ هم می توانست

 مثل یک امتحان کوچک و ساده زندگی باشد...

اصلا ارزش او بیش از این بود که لحظه هایش را با ناراحتی های عادی

روزمره ام غم انگیز کنم...

آغوش گرم و مهربان او می توانست پناه همه اطرافیان باشد...

روح یگانه و خلاق و بی انتهای او در قالب جسمی دوست داشتنی

در این دنیا نمایان شده بود...

به نظر من او ارزشمندترین کسی است که هر روز در آیینه نصب شده

به دیوار اتاقم می بینم...

آخر من عاشق کسی هستم که هر موقع در آیینه نگاه می کنم

با چشم هایش به من سلام می کند...

دوستت دارم ای فرشته زمینی... دوستت دارم...

اگر عاشق نیستی،

پس که هستی؟!

لااقل عاشق خودت باش...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

فراموشت نمیکنم

دوشنبه 26 مرداد 1388 09:27 ب.ظ

نویسنده : حسین..............
ارسال شده در: شعرهای عاشقانه ،

هرگز تو را فراموش نخواهم کرد حتی اگر مرا از یاد ببری

و هرگز از تو رنجور نخواهم شد چرا که تو را دوست دارم

دیوانه وار عاشقت شدم چرا که مهربانی را در وجودت دیدم

با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم

نه تو از عشق من دست می کشی و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود

سوگند که وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است و اگر با مژگانت اشاره ای کنی

فرسنگ ها راه خواهم پیمود چرا که شب عشق بسیار طولانی است

 و قلبم در آرزوی تو می سوزد

آنگاه که از برابر دیدگانم دور شوی خورشید وجودت پنهان می گردد

و ابرهای غم و اندوه مرا دربر می گیرند و به دنیای غریبی می برند

همیشه در قلبم حضور داری و عشقت زندگی ام را گلباران کرده است

تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز دنبالت طی کرده ام

محبوبم... همیشه به انتظار بازگشتنت خواهم ماند...

همیشه ی همیشه...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

عشق

دوشنبه 19 مرداد 1388 07:52 ق.ظ

نویسنده : حسین..............
ارسال شده در: شعرهای عاشقانه ،

 

پنج وارونه چه معنا دارد؟!

خواهر کوچکم از من پرسید

من به او خندیدم

کمی آزرده و حیرت زده گفت

روی دیوار و درختان دیدم

باز هم خندیدم

گفت دیروز خودم دیدم پسر همسایه

پنج وارونه به مینو میداد

آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسید

بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم

بعدها وقتی غم

سقف کوتاه دلت را خم کرد

بی گمان می فهمی

- پنج وارونه چه معنا دارد...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

عشق یعنی...

دوشنبه 19 مرداد 1388 07:50 ق.ظ

نویسنده : حسین..............
ارسال شده در: شعرهای عاشقانه ،

 

عشق یعنی...

زوج جوانی سوار بر موتور عاشقانه در دل شب می‌راندند.

آنها یكدیگر را خیلی دوست داشتند.

زن جوان: آروم‌تر برو.

مرد جوان: نه. این‌طوری بهتره.

زن جوان: خواهش می‌كنم آروم‌تر برو.

مرد جوان: باشه، ولی به شرطی كه بگی دوستم داری.

زن جوان: دوستت دارم؛ حالا آروم برو.

مرد جوان: این كلاه كاسكت رو از سرم بردار و بذار رو سرت.

آخه نمی‌تونم خوب برونم، اذیتم می‌كنه...

فردای آن روز حادثه‌ای در روزنامه‌ها ثبت شد:

برخورد موتورسیكلت با ساختمان حادثه آفرید.

در این سانحه كه به دلیل بریدن ترمز موتورسیكلت رخ داد،

یكی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت.

مرد جوان از بریده شدن ترمز آگاهی یافته بود.

پس بدون این كه زن جوان را مطلع كند،

با ترفندی كلاه كاسكت را بر سر او گذاشت!

و خواست تا آخرین بار، «دوستت دارم» را از زبان او بشنود

و خودش رفت تا او زنده بماند...

!!!!!!!!!!!!!




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

توبمان با من

دوشنبه 19 مرداد 1388 07:48 ق.ظ

نویسنده : حسین..............
ارسال شده در: شعرهای عاشقانه ،

همه می پرسند:

چیست در زمزمه مبهم آب؟

چیست در همهمه دلکش برگ؟

چیست در بازی آن ابر سپید،

روی این آبی آرام بلند٬

که ترا می برد این گونه به ژرفای خیال؟

چیست در خلوت خاموش کبوتر ها؟

چیست درکوشش بی حاصل موج؟

چیست درخنده جام؟

که تو چندین ساعت

مات و مبهوت بدان می نگری؟

نه به باد،

نه به آب ،

نه به برگ،

نه به این آبی آرام بلند،

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام،

نه به این خلوت خاموش کبوترها،

من به این جمله نمی اندیشم!

من مناجات درختان را هنگام سحر،

رقص عطر گل یخ را با باد،

نفس پاک شقایق را در سینه کوه،

صحبت چلچله راباصبح،

نبض پاینده هستی را در گندم زار،

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،

همه را میشنوم، میبینم!

من به این جمله نمی اندیشم!

به تو می اندیشم!

ای سرا پا همه خوبی، تک و تنها به تو می اندیشم!

همه وقت،همه جا،

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم!

تو بدان این را تنها تو بدان،

تو بیا! تو بمان با من تنها تو بمان.

جای مهتاب به تاریکی مهتاب تو بتاب!

من فدای تو به جای همه گلها تو بخند!

اینک این من که به پای تو درافتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز٬

تو بگیر!

تو ببند!

تو بخواه!

پاسخ چلچله ها را تو بگو.

قصه ابر هوا را تو بخوان!

تو بمان با من تنها تو بمان!

در دل ساغر هستی تو بجوش!

من٬ همین یک نفس از جرعه جانم باقیست!

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش!...............................

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 19 مرداد 1388 07:57 ق.ظ

آدمک...

دوشنبه 19 مرداد 1388 07:47 ق.ظ

نویسنده : حسین..............
ارسال شده در: شعرهای عاشقانه ،

چشم چشم: دو ابرو.

 نگاه من به هر سو

پس چرا نیستی پیشم؟ نگاه خیس تو کو؟

گوش گوش دوتا گوش.

 دو دست باز یه آغوش.

بیا بگیر قلبمو. یادم تو را فراموش...؟

چوب چوب یه گردن. جایی نری تو بی من.

 دق می‌کنم میمیرم. اگه دور بشی از من.

 دست دست دو تا پا. یاد تو مونده اینجا.

 یادت می‌یاد که گفتی: بی‌تو نمی رم هیچ‌جا....؟

من؟ من؟ یه عاشق. همون مجنون سابق!!!!

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 19 مرداد 1388 07:56 ق.ظ

داستان زندگی

دوشنبه 19 مرداد 1388 07:10 ق.ظ

نویسنده : حسین..............
ارسال شده در: شعرهای عاشقانه ،

   تو مرا می فهمی


من تو را می خواهم


و همین ساده ترین قصه یک انسان است

 

 تو مرا می خوانی


من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم


و تو هم می دانی


تا ابد در دل من می مانی....

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

عشق و عقل....

یکشنبه 18 مرداد 1388 12:29 ب.ظ

نویسنده : حسین..............
ارسال شده در: شعرهای عاشقانه ،

 

نیمشب همدم من دیده ی گریان من است

ناله مرغ شب از حال پریشان من است

در همه عمر دمی خاطر من شاد نبود

گریه انگیزتر از مهر من آبان من است

خنده ها بر لب من بود و کس آگاه نشد

زین همه درد خموشانه که بر جان من است

به بهارم نرسیدی به خزانم بنگر

که به مویم اثر از خواب زمستان من است

غافل از حق شدم و غافله ی عمر گذشت

ناله ام زمزمه ی روح پریشان من است

گر به سرچشمه ی توحید رسم جاویدم

ور نه هر لحظه ی من نقطه پایان من است

در بر عشق بسی دم زدم از رطبت عقل

گفت خاموش که او طفل دبستان من است...

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 19 مرداد 1388 07:55 ق.ظ

« هُرمِ تکرار »

یکشنبه 18 مرداد 1388 12:07 ب.ظ

نویسنده : حسین..............
ارسال شده در: شعرهای عاشقانه ،

 تا کجا خواهی ماند، تا کجا خواهی بود؟

و من از پنجره ی بسته ی تنهایی ها

به کدامین رویا

با تو از روشنی روز دگر خواهم گفت؟

تو مرا میدانی،

تو مرا می فهمی٬

و من از خجلت تکرار غمت

داغی از تاریکی، بر دل خود دارم...

تو به من می گویی:

«آنچه بگذشت، گذشت…»

ولی از آمدن فردایش ترسانم...

روزی، همچون دیروز...

روزی، همچون امروز...

که به تکرار مکرر باقی است

به کدامین باور، من به تو خواهم گفت

کز پس فرداها

بهترین روز خدا خواهد بود؟؟؟




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 19 مرداد 1388 07:55 ق.ظ

آشنایی

یکشنبه 18 مرداد 1388 12:03 ب.ظ

نویسنده : حسین..............
ارسال شده در: شعرهای عاشقانه ،

 

 

 

وقتی با تو آشنا شدم؛ درخت مهربانیت آنقدر بلند بود

که هرچه بالا رفتم آخرش را ندیدم.

معجون زیبایت آنقدر شیرین بود که هر چه نوشیدم نتوانستم

تمامش کنم.

و دریای عشقت آنقدر وسیع بود

که هرچه شنا کردم نتوانستم آخرش را ببینم

و سرانجام در آن غرق شدم....




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 19 مرداد 1388 07:54 ق.ظ

امشب گذشت بی تو .. .

پنجشنبه 15 مرداد 1388 04:15 ب.ظ

نویسنده : حسین..............
ارسال شده در: شعرهای عاشقانه ،

 

گفتم غم تو دارم

 

گفتا غمت سرآید

 

ترسم بر این صبوری

 

عمرم به آخر آید

 

زندانی ام خدایا

 

زندانی نگاهش

 

تا قاصد رهایی

 

آیا کی از در آید

 

با اشک می سپارم

 

شب را به یاد چشمت

 

امشب گذشت بی تو

 

تا شام دیگر آید




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 19 مرداد 1388 07:57 ق.ظ

کاش میشد.................

پنجشنبه 15 مرداد 1388 04:11 ب.ظ

نویسنده : حسین..............
ارسال شده در: شعرهای عاشقانه ،

 

کاش می شد سرزمین عشق را در میان گام ها تقسیم کرد،

 کاش می شد با نگاه شاپرک عشق را بر آسمان تفهیم کرد،

 کاش می شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز کرد،

 کاش می شد با پری از برگ یاس تا طلوع سرخ گل پرواز کرد




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

حسرت

پنجشنبه 15 مرداد 1388 04:10 ب.ظ

نویسنده : حسین..............
ارسال شده در: شعرهای عاشقانه ،

حسرت دیده بی تاب تو بیمارم کرد


آن نگاه نگرانت دل تبدار مرا خوابم کرد


بی جهت نیست که مست رخ زیبای تو ام


لب گلگون تو در دشت خزان آبم کرد


مستی ام جام نگاهی ز افق های تو بود


آه ،آن صورت مهتاب تو در خوابم کرد


شهر را از تب بیماری من جایی نیست


راه گم کرده به دنبال تو آواره و ویرانم کرد


اشکم از دیده به گرمای نفسهای تو بود


جام اندوه تو مر همره و همرام کرد

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -



تعداد کل صفحات : 3 1 2 3



دریافت كد پرواز پروانه