پسرك
سه شنبه 3 شهریور 1388 02:23 ب.ظ
پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد و تقاضای یه مکالمه با تلفن کرد. مسئول داروخانه گفت “این تلفن عمومی نیست ولی می تونی یه تلفن بزنی”. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمههای تلفن برسه و شروع کرد به گرفتن شمارهای هفت رقمی. مسئول داروخانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد.
پسرک پرسید: “خانم! میتوانم خواهش کنم کوتاه کردن چمنها را به من بسپارید؟”
زن پاسخ داد: “کسی هست که این کار را برایم انجام میدهد.”
پسرک گفت: “خانم، من این کار را نصف قیمتی که او میگیرد انجام خواهم داد”.
زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: “خانم، من پیادهرو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو میکنم، در این
صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.”
مجددا زن پاسخش منفی بود.
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت.
مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: “پسر…از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم”
پسر جوان جواب داد: “نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو میسنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار میکنه”
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
چیزهای بدتر از نمره صفر كارنامه هم هست
سه شنبه 3 شهریور 1388 02:19 ب.ظ
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
.....................
سه شنبه 3 شهریور 1388 02:13 ب.ظ
چهار تا دوست كه 20 سال بود همدیگه رو ندیده بودند توی یه مهمونی همدیگه رو می بینن و شروع می كنن در مورد زندگی هاشون برای همدیگه تعریف كنن. بعد از یه مدت یكی از اونا بلند میشه میره دستشویی. سه تای دیگه صحبت رو می كشونن به تعریف از فرزندانشون…
اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی یه كار عالی وارد شد و خیلی سریع پیشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توی یه شركت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سریع بالا رفت و حالا شده معاون رئیس شركت. پسرم انقدر پولدار شده كه حتی برای تولد بهترین دوستش یه مرسدس بنز بهش هدیه داد.
دومی: جالبه. پسر من هم مایهء افتخار و سرفرازی منه. توی یه شركت هواپیمایی مشغول به كار شد و بعد دورهء خلبانی گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه برای تولد صمیمی ترین دوستش یه هواپیمای خصوصی بهش هدیه داد.
سومی: خیلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده. اون توی بهترین دانشگاههای جهان درس خوند و یه مهندس فوق العاده شد. الان یه شركت ساختمانی بزرگ برای خودش تاسیس كرده و میلیونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه برای تولد بهترین دوستش یه ویلای 2000 متری بهش هدیه داد.
هر سه تا دوست داشتند به همدیگه تبریك می گفتند كه دوست چهارم برگشت سر میز و پرسید این تبریكات به خاطر چیه؟ سه تای دیگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت كردیم. راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعریف كنی؟
چهارمی گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توی یه كلوپ مخصوص كار میكنه. سه تای دیگه گفتند: اوه! مایهء خجالته! چه افتضاحی! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضی نیستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگی بدی هم نداره. اتفاقا” همین دو هفته پیش به مناسبت تولدش از سه تا از صمیمی ترین دوست پسراش یه مرسدس بنز و یه هواپیمای خصوصی و یه ویلای 2000 متری هدیه گرفت!
نتیجه اخلاقی: هیچوقت به چیزی كه كاملا” در موردش مطمئن نیستی افتخار نكن!
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 3 شهریور 1388 02:41 ب.ظ
روزگاریست...........
شنبه 31 مرداد 1388 03:10 ب.ظ
ارسال شده در: شعرهای عاشقانه ،
روزگاریست همه عرض بدن می خواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند
دیو هستند و مثل پری می پوشند
گرگهایی كه لباس پری می پوشند
آنچه دیدند به نظر می سنجند
عشق ها را با دور كمر می سنجند
خوب طبیعی است
كه یك روز به پایان برسد
عشق هایی كه سر پیچ خیابان برسد
..............................
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
پرنده.................
چهارشنبه 28 مرداد 1388 02:25 ب.ظ

مثل پرنده ای چنان گرم می زنی
در مشت كه قلبی در سینه
آی زندگی!!!!!!!!!!!
می ترسم چشم بگذارم
پریده باشی................
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
.................
چهارشنبه 28 مرداد 1388 02:17 ب.ظ
ارسال شده در: شعرهای عاشقانه ،
وقتی تنها ترینی
سبز ترین برگ خوشختی تو را تضمین میكند
حتی
حتی
حتی اگر تو پاییز را دوست داشته باشی
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
زندگی ....................
چهارشنبه 28 مرداد 1388 01:46 ب.ظ
ارسال شده در: شعرهای عاشقانه ،
زندگی یعنی یك سار پرید
از چه دلتنگ شدی
دلخوشی ها كم نیست
مثلا این خورشید
كودك پس فردا
كفتر آن هفته
یك نفر دیشب مرد
و هنوز نان گندم خوب است
و هنوز آب میریزد پایین
اسبها می نوشند
قطره ها در جریان
برف بر دوش سكوت
و زمان روی ستون فقرات گل یاس!
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
..................
چهارشنبه 28 مرداد 1388 09:43 ق.ظ
گفتمش دل میخری ؟
پرسید چند؟
گفتمش دل مال تو تنها بخند
خنده كرد و دل ز دستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل ز دستش روی خاك افتاده بود
جای پایش روی دل جا مانده بود
..............................
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
بی تو اما...
دوشنبه 26 مرداد 1388 09:51 ب.ظ
ارسال شده در: شعرهای عاشقانه ،
بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه كه بودم
در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید، عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریختی در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخت در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا، گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر كن
لحظه ای چند بر این آب نظر كن
آب آینه ی عشق گران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باشی فردا كه دلت باد گران است
تا فراموش كنی چیزی، از این شهر سفر كن
با تو گفتم حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم
روز اول دل من به تمنای تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشست
تو به من سنگ زدی نه رمیدم نه گسستم
با تو گفتم كه تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم نتوانم
اشكی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت
اشك در چشم تو لرزید
ماه در چشم تو خندید ماه بر عشق تو خندید
پای در دامن اندوه كشیدم
نگسستم نه رمیدم
رفت در شب آن شب و شب های دگرم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كسی دیگر از آن كوچه گذر هم
بی تو اما ...
بی تو اما من به چه حالی از آن كوچه گذشتم.
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
تعداد کل صفحات : 3 1 2 3



