توبمان با من
دوشنبه 19 مرداد 1388 07:48 ق.ظ
ارسال شده در: شعرهای عاشقانه ،
همه می پرسند: چیست در زمزمه مبهم آب؟ چیست در همهمه دلکش برگ؟ چیست در بازی آن ابر سپید، روی این آبی آرام بلند٬ که ترا می برد این گونه به ژرفای خیال؟ چیست در خلوت خاموش کبوتر ها؟ چیست درکوشش بی حاصل موج؟ چیست درخنده جام؟ که تو چندین ساعت مات و مبهوت بدان می نگری؟ نه به باد، نه به آب ، نه به برگ، نه به این آبی آرام بلند، نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام، نه به این خلوت خاموش کبوترها، من به این جمله نمی اندیشم! من مناجات درختان را هنگام سحر، رقص عطر گل یخ را با باد، نفس پاک شقایق را در سینه کوه، صحبت چلچله راباصبح، نبض پاینده هستی را در گندم زار، گردش رنگ و طراوت را در گونه گل، همه را میشنوم، میبینم! من به این جمله نمی اندیشم! به تو می اندیشم! ای سرا پا همه خوبی، تک و تنها به تو می اندیشم! همه وقت،همه جا، من به هر حال که باشم به تو می اندیشم! تو بدان این را تنها تو بدان، تو بیا! تو بمان با من تنها تو بمان. جای مهتاب به تاریکی مهتاب تو بتاب! من فدای تو به جای همه گلها تو بخند! اینک این من که به پای تو درافتادم باز ریسمانی کن از آن موی دراز٬ تو بگیر! تو ببند! تو بخواه! پاسخ چلچله ها را تو بگو. قصه ابر هوا را تو بخوان! تو بمان با من تنها تو بمان! در دل ساغر هستی تو بجوش! من٬ همین یک نفس از جرعه جانم باقیست! آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش!............................... 
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 19 مرداد 1388 07:57 ق.ظ
آدمک...
دوشنبه 19 مرداد 1388 07:47 ق.ظ
ارسال شده در: شعرهای عاشقانه ،
چشم چشم: دو ابرو. نگاه من به هر سو پس چرا نیستی پیشم؟ نگاه خیس تو کو؟ گوش گوش دوتا گوش. دو دست باز یه آغوش. بیا بگیر قلبمو. یادم تو را فراموش...؟ چوب چوب یه گردن. جایی نری تو بی من. دق میکنم میمیرم. اگه دور بشی از من. دست دست دو تا پا. یاد تو مونده اینجا. یادت مییاد که گفتی: بیتو نمی رم هیچجا....؟ من؟ من؟ یه عاشق. همون مجنون سابق!!!! 
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 19 مرداد 1388 07:56 ق.ظ
داستان زندگی
دوشنبه 19 مرداد 1388 07:10 ق.ظ
ارسال شده در: شعرهای عاشقانه ،

من تو را می خواهم
و همین ساده ترین قصه یک انسان است
تو مرا می خوانی
من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم
و تو هم می دانی
تا ابد در دل من می مانی....
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
عشق و عقل....
یکشنبه 18 مرداد 1388 12:29 ب.ظ
ارسال شده در: شعرهای عاشقانه ،
![]()
نیمشب همدم من دیده ی گریان من است ناله مرغ شب از حال پریشان من است در همه عمر دمی خاطر من شاد نبود گریه انگیزتر از مهر من آبان من است خنده ها بر لب من بود و کس آگاه نشد زین همه درد خموشانه که بر جان من است به بهارم نرسیدی به خزانم بنگر که به مویم اثر از خواب زمستان من است غافل از حق شدم و غافله ی عمر گذشت ناله ام زمزمه ی روح پریشان من است گر به سرچشمه ی توحید رسم جاویدم ور نه هر لحظه ی من نقطه پایان من است در بر عشق بسی دم زدم از رطبت عقل گفت خاموش که او طفل دبستان من است... 
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 19 مرداد 1388 07:55 ق.ظ
« هُرمِ تکرار »
یکشنبه 18 مرداد 1388 12:07 ب.ظ
ارسال شده در: شعرهای عاشقانه ،
تا کجا خواهی ماند، تا کجا خواهی بود؟ و من از پنجره ی بسته ی تنهایی ها به کدامین رویا با تو از روشنی روز دگر خواهم گفت؟ تو مرا میدانی، تو مرا می فهمی٬ و من از خجلت تکرار غمت داغی از تاریکی، بر دل خود دارم... تو به من می گویی: «آنچه بگذشت، گذشت…» ولی از آمدن فردایش ترسانم... روزی، همچون دیروز... روزی، همچون امروز... که به تکرار مکرر باقی است به کدامین باور، من به تو خواهم گفت کز پس فرداها بهترین روز خدا خواهد بود؟؟؟
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 19 مرداد 1388 07:55 ق.ظ
آشنایی
یکشنبه 18 مرداد 1388 12:03 ب.ظ
ارسال شده در: شعرهای عاشقانه ،
![]()
وقتی با تو آشنا شدم؛ درخت مهربانیت آنقدر بلند بود که هرچه بالا رفتم آخرش را ندیدم. معجون زیبایت آنقدر شیرین بود که هر چه نوشیدم نتوانستم تمامش کنم. و دریای عشقت آنقدر وسیع بود که هرچه شنا کردم نتوانستم آخرش را ببینم و سرانجام در آن غرق شدم....
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 19 مرداد 1388 07:54 ق.ظ
امشب گذشت بی تو .. .
پنجشنبه 15 مرداد 1388 04:15 ب.ظ
ارسال شده در: شعرهای عاشقانه ،
گفتم غم تو دارم
گفتا غمت سرآید
ترسم بر این صبوری
عمرم به آخر آید
زندانی ام خدایا
زندانی نگاهش
تا قاصد رهایی
آیا کی از در آید
با اشک می سپارم
شب را به یاد چشمت
امشب گذشت بی تو
تا شام دیگر آید
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 19 مرداد 1388 07:57 ق.ظ
کاش میشد.................
پنجشنبه 15 مرداد 1388 04:11 ب.ظ
ارسال شده در: شعرهای عاشقانه ،
کاش می شد سرزمین عشق را در میان گام ها تقسیم کرد، کاش می شد با نگاه شاپرک عشق را بر آسمان تفهیم کرد، کاش می شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز کرد، کاش می شد با پری از برگ یاس تا طلوع سرخ گل پرواز کرد
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
حسرت
پنجشنبه 15 مرداد 1388 04:10 ب.ظ
ارسال شده در: شعرهای عاشقانه ،
حسرت دیده بی تاب تو بیمارم کرد 
آن نگاه نگرانت دل تبدار مرا خوابم کرد
بی جهت نیست که مست رخ زیبای تو ام
لب گلگون تو در دشت خزان آبم کرد
مستی ام جام نگاهی ز افق های تو بود
آه ،آن صورت مهتاب تو در خوابم کرد
شهر را از تب بیماری من جایی نیست
راه گم کرده به دنبال تو آواره و ویرانم کرد
اشکم از دیده به گرمای نفسهای تو بود
جام اندوه تو مر همره و همرام کرد
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
تعداد کل صفحات : 3 1 2 3

